برگشتم
-
تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 14:32
دلم خیلی شکسته و نتونستم تحمل کنم جمع کردم و راهی مشهد شدم ....آقا جون در حق زایر هات بد کردم منو ببخش اینو اول از همه میگم ...ولی اگه دعوتم کنی حتما حتما حتما تلاش میکنم خدمت کنم ...آقا جان خیلی دلم روشنه به کرمت که زودتر بیام حرم ...اینبار نذر کردم که به چاپلوسی بیام برای تشکر ...آقا جانم ...دلم ب...
برق چشمام
-
تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 14:32
برای اون روزی که بیام حرمت و از خوشحالی چشمان برق بزنه و توی صحن انقلاب سجده کنم و بگم امام رئوفم متشکرم لحظه شماری میکنه دوستت دارم ... تو پدرمی پدر مهربون و کریم من ... پدر جان عاشقتم Adblock test (Why?)
آخرین روز
-
تاریخ: 1403/2/2 ساعت: 12:19
فردا آخرین روز ماه رمضانه دلم براش تنگ شده برای صداش و مهربونی هاش
حکمتت رو شکر
-
تاریخ: 1403/2/2 ساعت: 12:19
خیلی مسخره بود به راحتی از دستش دادم و رفت ... خدایا یعنی تو نمی بینی... یه کاری بکن خیلی خسته ام ...
کسی نیست
-
تاریخ: 1403/2/2 ساعت: 12:19
دلم بشدت غر زدن میخواد و امام از اون لحظه ای که کسی نباشه براش غر بزنممثل حالا خدایا من از دستت ناراحتم...تو که میبینی و میتونی اخه چراااا....الکی خودم رو به بیخیالی میزنم انگار چیزی نشده اما در حقیقت خیلی ازت دلخورم ...میدونی خدایا من به خوشبختی بقیه حسادت میکنم ...از اینکه خیلی راحت همه چیز که میت...
جوانه زد
-
تاریخ: 1402/12/7 ساعت: 4:16
درختی که کاشتی دوباره جوانه زدمیدونی مادر این دومین بهاری که تو نیستی و ببینی درختای خونه جونه زدن جمعه ها که می رفتیم شیمی درمانی می گفتی زنگ بزن که به درختا آب بدن خشک شدن ...کاش اینجا بودی و احوال درختات رو میپرسیدی باد میاد و هوا کم کم بارونه داشتم به آسمون می گفتم داره باد میاد و درختا دارن تکو...
مادر
-
تاریخ: 1402/12/7 ساعت: 4:16
نمیدونم ولی فکر میکنم نوشتن بهتر از ننوشتنه... حداقل کمی آروم میشم ...مادر چقدر سختی کشیدی اون شب ... تو رو تنها گذاشتن و رفتن ... چقدر تو سختی کشیدی... حالم خوب نیسترفتن تو منو خیلی اذیت میکنه خیلی... Adblock test (Why?)
تصادف کردم
-
تاریخ: 1402/12/7 ساعت: 4:16
این دومین تصادفمه... یکبار به در یکبار درحین دور زدن
پایان نامه
-
تاریخ: 1402/11/8 ساعت: 17:40
باید خیلی سریع پایان نامه ام رو ببندم... خیلی سریعتر از آن چیزی که فکر میکنی
۳۳ تمام
-
تاریخ: 1402/11/8 ساعت: 17:40
امروز تولدمه۳۳ تمام شد و به ۳۴ قدم نهادم پیر شدی عزیزمخدایا اخر و عاقبت ما رو بخیر کن نگرانی های مال رو رفع کن نمیدونم سال آینده درچه حالی هستم اما از تو بهترین حال رو میخوام Adblock test (Why?)
رفتی
-
تاریخ: 1402/11/8 ساعت: 17:40
از وقتی رفتی تو هال نخوابیدم مادرالان که شیرین نیست هم خوشم نمیاد بخوابم شیرین با چادر تو رفته اعتکاف...دلم خیلی گرفته ...مث همیشه فکر میکنم خوابم منتظرم بیدار بشم و از ته دلم بگم آخیش خواب بود...نمیدونم مادر اما حس میکنم منم زیاد موندیم نیستم ... Adblock test (Why?)
ثبت ازدواج
-
تاریخ: 1402/10/6 ساعت: 16:46
توشناسنامه پشت هم نیستندکلی دویدم درخواست و لایحه دادم و بعد از کلی دویدن رای ثبت رو گرفتم گفتم انحصار ورثه بیار اونم با کلی آشنا بازی انجام دادم و رفتم برای مرحله نهاییاما ثبت نشد...تاریخ فوت رو اشتباه ثبت کردن درخواست اصلاح دادم...۲۰ روز طول می کشه یا خدااا Adblock test (Why?)
تو اینده اش نیستم
-
تاریخ: 1402/10/6 ساعت: 16:46
خب تو اینده اش نیستم چیکار کنم زورکی که نیست
اتمام دانشنامه
-
تاریخ: 1402/10/6 ساعت: 16:46
دانشنامه شهدای ناجا تمام شد ... همین فک میکنم کفایت میکنه ....
تب و لرز
-
تاریخ: 1402/9/25 ساعت: 21:43
ساعت یک شب بیدار شدم از شدت سرما...تب و لرز..یاد تو افتادم مادر...یاد روزهایی که زیر سه تا پتو میلرزدی و من هیچ کاری از دستم برنمیومد...هه دالکه نازارم که دیگه ندارمت...امشب چشمم به یاد درد های تو بیدار مونده قطعا اگه بیدار بودی الان وضو گرفته بودی و صدای تسبیحات به گوشم می رسید...خدایا مادرم رو ببخ...
باریکه خانوم
-
تاریخ: 1402/9/25 ساعت: 21:43
دارم فک میکنم به سالهایی که منو نبودم و تو هم نبودی مادر اما مادرت و مادرش بودن به روزهایی که مادر بزرگ متولد میشه و مادرش اون رو بزرگ میکنه و....مادر من حتی نمیدونم مزار مادر مادر بزرگم کجاست...اما میدونم که اسمش در وجودم غلغله ای به پا کرده ...قطعا مادر بزرگ هم به وقت رفتن مادر رو صدا زده مث تو که...
خدایه به مهربانی مادرم او را ببخش ک رحمتت را شامل احوالات او کن آمین
-
تاریخ: 1402/9/15 ساعت: 13:39
یاد مهربانی های بی دلیل افتادم یلدایی و میوه آوردن های بهایییاد بالشت های یهویی و پتو هایی که تو زمستون روی سرم می کشیدی چون تو مادر بودی و سرمای منو حس میکردی... مادر اون همه مهربانی رو با خودت بردی ...و افسوس و آه برایمان باقی ماند ... خامه از ذکر و نیایش تو خالی شده از زمزمه های صبحگاهی تو...امید...
نزار که بشم سر گردون
-
تاریخ: 1402/9/15 ساعت: 13:39
امروز بعد از ۴ هفته بالاخره مصاحبه عقیدتی رو تموم کرد...تو برگشتن زیارت عاشورا رو خوندم به یاد تمام اسیرانی که در خاک خانم و له له میزنم برای یه سلام به آقای ما حسین ....امروز خیلی احساس غریبی کردم .... دلم واقعا کربلا میخواست ...دوشت داشتم تو اون لحظاتی که به جهان تو نگاه میکنم زمزمه های حسین در گو...
۰۸۳۰
-
تاریخ: 1402/9/15 ساعت: 13:39
امروز بچه ها رفتن سراغ کارهاشون....من و زهرا موندیم ...گفتن تو چرا نرفتی گفتم من انجام دادم....عصر رفتیم منزل حاجی مراسم یادبود براش گرفته بودن تا نشستم دخترش امد سمت کیفم و دست کرد تو کیفم...به تسبیح توی کیفم بود بهش دادم کمی بغلش کردم خدایا نو ۶ ماهگی بی پدر شدن خیلی سخته...واقعا خودت استقامت و صب...
چقدر گرفته ام...
-
تاریخ: 1402/9/4 ساعت: 19:38
حالم بده ... خیلی بد... دلم برا مادر تنگ شده ... ما هنوز کجاییم که بی مادر بشیم ... نمیدونم به کجا دارم میرم ... فقط میدونم خیلی خسته ام ... خیلییی